پيام
+
فاضلي به يکي از دوستان نامه اي مي نوشت تا راز خود را با او درميان گذارد. شخصي پهلوي او نشسته بود و به گوشه چشم نامه او را مي خواند.
بر وي دشوار آمد. بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشسته بودي نوشته مرا نمي خواندي، همه اسرار خود بنوشتمي.
آن شخص گفت: به خدا من نامه تو را نمي خواندم.
فاضل گفت: اي نادان پس از کجا دانستي که ياد تو در نامه است.
بر وي دشوار آمد. بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشسته بودي نوشته مرا نمي خواندي، همه اسرار خود بنوشتمي.
آن شخص گفت: به خدا من نامه تو را نمي خواندم.
فاضل گفت: اي نادان پس از کجا دانستي که ياد تو در نامه است.
← اف1 ✿
91/7/7
← اف1 ✿
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید